ضمن تشکر از دوستانی که در فراخوان اول شرکت کرده و نوشته های ارزشمندشان را ارسال نمودند
شما را به دومین فراخوان مجازی عکس نوشت ” یک عکس، یک مکث ” دعوت می کنم:
شاید یک دعوت مجازی دوستانه باشد،
شاید یک مسابقه،
شاید یک مکث…
مهم نیست تحت چه عنوانی،
مهم این است که شما دوست فرهیخته همهی آن چه که با دیدن عکس زیر به ذهن تان خطور می کند، بنویسید
در هر قالبی که می پسندید یا در آن بهترمی توانید ذهن تان را به قلم بسپارید:
نقد عکس، شعر یا نوشته ی ادبی، متن و یادداشت و…
مهم نوشتهی شماست و برداشت شخصی تان.

یک عکس، یک مکث ۲
نوشته تان را همراه با نام و نام خانوادگی، محل سکونت، تحصیلات، آدرس سایت یا وبلاگ، شماره همراه
تا ۱۱ فروردین ۱۳۹۱
و فقط به این آدرس entezarblog@yahoo.com ارسال نمایید.
( لطفا نوشته های تان را در وبلاگ، کامنت نگذارید)
به رسم قدردانی، به ۳ نفراز شرکت کنندگان هدیهی نقدی ناقابلی ( ۵۰۰۰۰۰ ریال) اهدا خواهد شد.
از همین حالا منتظر نوشته های شما عزیزان هستم، تا بیاموزم…
……………………………..
امروز ۱۵ فروردین ۱۳۹۱
نوشته هایی که برای “یک عکس، یک مکث۲ ” ارسال شد:
مهدی قانونی:
این صندلی را تو می توانی پر کنی
آن خالی روبرو را من
مهسا.ط:
اگه اون پنجره ی گوشه کادر دو سومش تو عکس بود بهتر بود با اگه کامل نبود
انگار کادر سه قسمت شده و هر قسمتی یه عنصر داره.سه قسمت که با خط عمودی جدا شده حس نقاط طلایی یونان به ادم میده.
نوشته ادبی :
نیمکت خالی
چشمانی پر از اشک
دستهایی باز که حلقه میزند
واژگانم را
فریادد میزنم تو را
تویی که دیگر نیستی
اه میکشم زمان را سکوتی به وسعت جنون
نیمکت تنهایی تشویش…
وحید ولیخانی:
دست به ریشه بسته ام
و شکوفه ها را در بازی باد و باران
تنها گذاشتم
که به تو برسم
و با تو بگویم از این خزانی که در من سایه افکنده
که بگویم شانه هایم سهمی از این شکستن دارد
و این تپش بی صدای من است
که عالم و آدم از آن بی خبرند
و اینکه چشمانت
بخشی است در من
که دریاها برای پر کردنش
هیچ کافی نیست
و من گریزانم
از پر کردن خالی ها
از خالی ها .
محمد دانشور:
عید است ولی بهار من پیدا نیست
از آنهمه نوجوان یکی اینجا نیست
بی فایده است آب و جاروی حیاط
نوروز اینجا همیشه تابستانیست
کیومرث خوشبین فر:
انگارهمه
جا پرازسکوت مطلق جان فرساست
آیا نشنیدی فریاد وحشیانه تیشه وتبرهای آهنین را آنگاه که بر پیکره پرثمره
من ناسپاسانه وباخشم فرود می امد؟
….
وامروزآیا نمی شنوی غرش وزوزه وحشتناک هزاران هزار تیغه ی تیز اره های
برقی در دل جنگلی که بجز تنهابرادرم درختی استوار برجای نمانده آنهم بغض
کرده وسربه گریبان
کشیده بر لاشه های مثله مثله شده من این چنین اشک می ریزد وخون من جاری
درجویبار مصنوعات ساخته دست بشر ریشه ازخاک بریده امروزی؟؟
آه ای صدای خفه
درگلو خشکیده من… که به انتظار عابری خسته.ناشناس.بی نشان. … امیدوار
وبی فریاد نشسته ای .آیا همین سکوت پرازنشانه سرشاراز ناگفته ها نیست؟؟؟
فروغ تنگاب جهرمی:
عمر دیر کردی و هرگز نیامدی
یک عمر مرد ساعت خود را عقب کشید
صندلی یک نفره یعنی تنهایی
صندلی دو نفره یعنی دو بار تنهایی
برگرفته از شعری از آقای مسعودی نیا
مهدی فاضل:
خفقان شاید اولین حسی باشد که با دیدن این عکس، به بیننده منتقل می شود… تعلیق، ابهام و انتظار، احساسهای توأمانی ست که این کادر، با ناتمام گذاشتن اتفاقی که درون آن افتاده است، به مخاطب القا می کند. احساسهای توأمانی که مجموعن به حس «خفقان»! می انجامد!
اگرچه «عکس» و «عکاسی» در ذات خود، حذف و انتخابِ «واقعیت» را نهفته دارد و تمام آنچه در ساحَت عکاسی اتفاق می افتد، چیزی نیست جز «برش واقعیت»، برشی که درعین حال که نمایش واقعیت است، تحریف آن نیز هست، با اینحال «حس برش یا حذف بخشی از واقعیت» و حال وهوای «انتخاب» بر بسیاری از عکسها صادق نیست اما در این عکس، برش و حذف، وجهی غالب می یابد! همه ی عناصر این عکس، به گونه ای برش خورده اند. دیوار روبرو، زمین، اتاق یا اتاقک یا ورودی یک ساختمان در سمت چپ بالای کادر، سیمی که از دیوار سمت راست بیرون زده یا از بیرون در دیوار فرورفته، درخت، پنجره ی اتاقک، نم دیوار روبرو، خیسی زمین و حتی نیمکت درون کادر هم برش خورده اند!
مخاطب عکس، به جستجوی چیزی فراتر از آنچه به درون کادر کشیده شده است، در انتظاری نافرجام کادر را می کاود و تلاشی مذبوحانه می نماید اما حاصل، جز همین حس «خفقان» نخواهد بود. خفقانی حاصل از انتظار دیدن چیزی که فراتر از کادر قصد دیدنش را دارد اما نمی تواند ببیند!
«جان سارکوفسکی» در مقاله ی «چشم عکاس» از تفاوت دو مقوله سخن می گوید: picture taking و picture making که یکی کار عکاس و دیگری کار هنرمند تجسمی دیگر مثل نقاش، طراح یا گرافیست است و در همان مقاله از درنوردیدن این هردو فضا توسط عکاسی سخن می گوید و از اتفاقی که خواسته یا ناخواسته در ذهن مخاطب عکس می نشیند و آن برقراری ارتباط معنایی بین تمام عناصر درون یک کادر عکس است اگرچه در عالم بیرون هیچ ربطی بین آنها وجود نداشته باشد! نیمکت و درخت و پنجره و سیم و نم… همه در ذهن مخاطب با خطوط نامرئی معنا مرتبطند و به این استدلالِ نامکتوب پا می فشارند که: «اگر ربطی بین اینها نبود، چرا در این کادر جای گرفته اند؟»
نیمکت سمت راست، با آدمهایی که قرار است بر آن مکث یا گفتگو کنند، یا آدمهایی که زمانی بر آن، خاطراتی گذرانده اند و اکنون نیستند و درختی که شاهد تمام این گفتگوها بوده است و پنجره ای که کنایه از عکاسِ این لحظات بوده است، حتی نم دیوار روبرو و خیسی زمین که ادامه ی آن به نظر می رسد، وجه نوستالژیکی را می سازد و غباری از غم غربت بر تصویر می پاشد… گویی این عکس، قطعه ای از پازل خاطراتی ست که به پازل خاطرات دیگر هم می خورَد و همه با آن اشتراکاتی دارند! از حیاط مدرسه تا نیمکتهای محوطه ی دانشکده که برای بسیاری از ما در بین خاطراتمان برجسته است. و این بین، بارانی آمده و خاطره ی بسیاری آدمها را شسته است. بارانی که رد آن هنوز بر دیوار روبرو و زمین دیده می شود…
و در نهایت، اگر بنا باشد عنوانی برای عکس فاطمه ی انتظار انتخاب شود، شاید «انتظار» عنوان مناسبی برای آن باشد! انتظاری که آنرا پایانی نیست و نیمکت خالی و درختِ تا همیشه ایستاده، رمزهای آن هستند…
محمد بابایی (نامی):
” از روزی که جاده تورا سوار کرد و دیگر نیاوردت ، اینجا در انتظار تو ایستادم تا باز با قدم های آرامت بیایی و بر روی نیمکت تکیه بزنی که نیامدی . آن قدر به انتظارت ایستادم تا گذشت زمان مرا در میان غبار محو کرد و درختی سبز شد و این زمین خیس ، حاصل اشک های من است . . .”
فرانک دهقانی:
تنگ ترمی شود فضای آرزوهایمان
و بازمی گویند دنیا بزرگ است!
دیگر میدانیم
یکی بودها را باد برد
یکی نبود مشق هر روز شد؛
دیگر میدانیم
تمام نیمکت های این رویا
برای دو نفرجا نداشت …
عکاس آزاد:
عکسه قشنگی یک سکوت عجیبی تو عکست هست
چند عنصور تو عکس هست
آب:روشنایی
درخت:ایستادگی و زندگی
صندلی خالی:سکوت
و با مجموعه این عناصر یک عکس خوب در اومده
زندگی با روشنی و استقامتی که داره حتی در سکوت بی کسی نیز قشنگه
نوروز(محمد صفرپور):
نصف گربه از پشت نیم کت بیرون زده و
گیتارت هنوز دمش را تکان می دهد
و من را لابلای جیغ جیغ این بی کسی ها گم میکند
یادش بخیر
یادت می آید؟
وقتی نمادگرا می شدم
دلم را می گرفتی و میخندیدی
یادت می آید
نیمکت،درخت،سیم برق و پنجره
همه نمادی از تنهایی بودند..
تعادل،وقتیست که من اینجا باشم و تو آنجا
من از تعادل می ترسم
از خاکستری
حتی از سیم برقی که خجالت می کشد لخت شود…
محسن بیات:
یک نیمکت خالی در سینه ی این دیوار
یک سایه ی غمْ انگیز بر روی سرش آوار
باران زده نم خورده از بارش چشمانی
مبهوتِ سکوت خود تنهاییّ یک پندار
روزی من و تو با هم مهمان چنین چیزی
بودیم و کنون آن هم مثل من و تو بی یار
این نیمکت خالی یادش نرود هرگز
مهمانی دیروزش یا تلخی آن دیدار
شاید که کنون یا نه شاید که به فرداها
مهمان دگر آید آن صحنه شود تکرار
شاید که شود هیزم آتش بزند خود را
از غصّه ی تنهایی یا اینکه شود انبار
شاید که شود پایه در سایه ی یک داری
در قسمت پایانی از قصّه ی یک اقرار
من نیز نمی دانم این عکس چه می گوید
این عکس چه خواهد شد در دامن این اسرار
منصوره:
نگاهی به رد پای باران که دیگر رفته بود
تکرار جمله ای که از صبح زمزمه کردم تا فراموش نشود
ببخش، من دیر رسیدم
…
…من دیر رسیدم
نگاه زبر و خشن نیمکت
صدای خنده ی کلاغها
و درخت ِ همیشه چشم به راه
نفسی عمیق… خسته… محبوس در قالب یک آه
او… دیگر رفته بود
کل ماجرا همین بود
شبنم کاظمی:
امان از دست این عکسای کلیشه ای اما هنوز قلقلک دهندهی احساسات. با اینکه تو این زمونه دیگه کمتر پیش میاد آدم دلش هوای یه همچین جایی بکنه، بازم وقتی اتفاقی به همچین جای خلوت و دور از اغیاری میرسی نمی تونی یه لحظه هم که شده نشینی رو اون نیمکت و زل نزنی به تووی خودت. بعد کم کم یه سیگار درمیاری و …
چه بویی حتماً دارن اون سنگفرشای خیس ِ نم دار. دلت می خواد بشینی و زانوهاتو تو بغلت جمع کنی و … یا نه. بشینی پاهاتو دراز کنی، دستاتو باز کنی و از دو طرف بندازی رو شونه های نیمکت. دلت می خواد یه دقیقه هم که شده چشماتو ببندی و این هوارو عمیق نفس بکشی. بعد میبینی یه دقیقه شده پنجاه، شصت دقیقه و تو هنوز اونجا نشستی و حاضر نیستی دل بکنی.
پدر مادرامونم مثل همین نیمکتای نوستالژیک و این فضای آنتیک شده ن برامون. تو این زمونه اینقدر سرمون شلوغ شده که سهم کمتری از وقتمون بهشون می رسه. اینقدر کم بهشون وقت می دیم، اینقدر اولویتهای دیگه داریم که گاهی یادمون می ره چقدر دوسشون داریم. گاهی یادمون میره چقدر مهمن برامون. آخرشم این عذاب وجدانه که وادارمون می کنه سری بهشون بزنیم و بشینیم پای درد دلشون.
منم که اینارو نوشتم نه به خاطر اینه که دور و برم خالیه و تونستم نگاهی به پدر مادرم بندازم. نه به خاطر اینه که عذاب وجدان گرفته باشم. بیشتر به خاطر این سال جدید و این جملهی گاندیه که تو ویژه نامهی نوروز تجربه خوندمش:
“هنوز هم نمیدانم هر سال که میگذرد یک سال به عمرم اضافه می شود یا یک سال از عمرم کم می شود.”
حس میکنم وقتم تموم شده و نصفه نیمه اوت شدم. و یه هو کسای دیگه ریختن تو زمین. کسای دیگه ای که نمیشناسمشون، برام غریبهن… اما من هنوز می خوام باشم. می خوام بازی کنم. توو همشهری داستان، سردبیرش فکر کنم نوشته بود که یه هو دیده که نوبت دخترشه. که دخترش بزرگ شده و حالا اونه که می خواد عاشق باشه، بخنده، عشوهگری کنه… وقت من تموم شده.
خدارو شکر من بچه ندارم. اما اینکه الان مامانم یه همچین احساسی داره، که از چندین سال پیش، از وقتی من به بلوغ رسیدم یه همچین حسی داشته، و من باعثش بودم… و اینکه وقت منم تموم شده مثل اون نیمکت دنج روی سنگفرش قدیمی نمدار، نوستالژیک شدهمو وقتشه که بشینم یه گوشهی دنج و به شیطنت تازهواردها لبخند بزنم…
نه! من هنوز میخوام باشم. من هنوز وقت میخوام. هنوز میخوام بازی کنم، زندگی کنم….
مهران دهقان:
نمی دانم یادت هست یا نه….نمی دانم که چقدر این روزها فاصله گرفته ای از من
ولی من هنوز نتوانستم فراموش کنم رفتن تلخت را…….؛
گاه به گاه….نه ؛ روز به روز به همان خلوت همیشگی مان می روم…..می نشینم روی همان نیمکت کهنه
به یاد می آورم تمامی لحظه ها را….که می گفتی این جا را خیلی دوست داری….که می گفتی پشتمان دیوار است و روبرو خیابان و مردم
غصه می خوردی به حال این درخت که تنها مانده است….همیشه می گفتی که حتماً اینجا باغی بوده و این درخت غمگین در میان انبوهی از درختان طنازی می کرده است……؛
به ساعت نگاه می کنم….عقربه ها ۱۲ را نشان می دهند….همیشه همین موقع به هم متصل می شدیم…تو از روبرو و من از آن پشت….؛
نبودند چه سنگین شده است…و چه دردناک….این را از دیوارها فهمیدم که از بغض گریه کرده اند….و چه بارانی گریسته اند
تو رفته ای…..می دانم که دیگر بر نمی گردی….اما من هر روز دوباره به اینجا خواهم آمد
خواه یک ماه دیگر….خواه یک عمر دیگر
غصه هایم را با همان درخت پیر و تنها شریک خواهم شد.
حسام بهرامی:
دوربین
فقط پایین تنه ات را می گیرد
نیمکت های خاکستری هیچ وقث
پرنخواهد شد
میترا بلوکات:
انگار باران باریده بود دیشب. هنوز کف پوش حیاط نم داشت. نفس عمیقی کشیدم و دل به حیاط سرد دادم. سکوتش مثل یک کابوس بود. فقط صدای چند کلاغ می آمد. نگاهی به تک درختش انداختم. باید منتظر می ماندم. انتظارت کشنده است امروز. در حیاط قدم زدم. خواستم بروم و نگاهی به اتاقک بیندازم. آنجا نبودی قطعا. تا چند قدمی اش رفتم. دل دل میکردم. برگشتم و روی نیمکت تنهایش نشستم. یادت میآمد چطور در حیاطش از سر و کول هم بالا میرفتیم و چطور ناظمِ خط کش به دست بالا سرمان سوت میکشید که دختر را چه به این کتک کاریهای پسرانه! و تو میخندیدی و میرفتی سمت درختش که شرط بسته بودیم روزی ازش بالا برویم و خدا میداند چند تا از بچه ها بهمان خندیده بودند که آخر مگر از درخت به این صافی و تنومندی میشود بالا رفت؟! آن هم دو دختر دوازده ساله؟! خواستم باز هم مثل بچگیهایمان بروم و شانسم را امتحان کنم. شاید که به نیمه های درخت رسیدم. حالا که دیگر ناظم خط کش به دستی نبود بیاید گوش تو را بکشد و پسِ گردنی همیشگی اش را نثارت کند و مادرت را بخواهد که دخترش دستانش پر از خط خط است بس که خواسته از همچین درختی بالا برود… . وسط ترسها و قلاب گرفتنهای من، تو از قصه هایت میگفتی. که وقتی برسیم بالای درخت از آن بالا میتوانیم کلاس ریاضی را جیم بشویم و از پنجره برای بچه ها شکلک دربیاوریم و حتی اگر بخت یارمان باشد سنگ پرت کنیم داخل کلاس و پشت برگ هایش پنهان شویم… .
چقدر بچه بودیم آن روزها… .
انتظارت کشنده است. ساعت نزدیک ده است. میدانم حالاست که پیدایت شود. کاش صدایم میکردی. صدایت را میشنیدم که میگفتی فاطمه… .
روی نیمکت تنها نشستهام. اتاقک مش صفر را که یادت میآید؟! همیشه آنجا میشد پیدایت کرد. حالا دیگر دم در منتظر بچه ها نیست… . چند سالی است که مدرسه خاموش است. گفته اند قدیمی است. باید خرابش کنند. نمیدانم تکلیف تک درختش چه میشود؟ اما احتمالا قطعش میکنند و ریشهاش را میسوزانند.
صدای مادرت را میشنوم هنوز از پشت تلفن. که با هق هق به من گفت وصیت کردی از مدرسهات تشیعات کنند. گفته بودی بهترین روزهای عمرت آنجا بوده. بهترین روزهای من هم اینجا بوده. کنار اتاقک مش صفر، نیمکت نزدیک ساختمان مدرسه که بچهها دعوایشان میشد سر نشستن رویش و درختی که درخت ما بود و روز آخر مدرسه خواستم رویش یادگاری بنویسیم که با اخم گفتی کاغذ جای نوشتن است و نه درخت! گفتی کاغذ خودِ درخت است و روی کاغذ برایم نوشتی و برایت نوشتم. حالا انتظارت را میکشم، که کشنده است… .
کسی صدایم زد.
ـ فاطمه!
برگشتم و نگاهش کردم. سراپا سیاه پوشیده بود. سلامش کردم. گفت تو آمدی. صدای لا اله الا اللّه را میشنیدم. نگاهی به حیاط خالی انداختم. شال مشکی ام را مرتب کردم. انگار قرار بود به استقبالت بیایم. میدانستم میآیی داخل حیاط. میگذارنت روی زمین و نمازت را همین جا میخوانند و بعد میروی. برای همیشه. و باز من میمانم و حیاط متروکه که نم باران دارد… .
داود مرادی سوران:
روزگاری
” گنده ” ی جنگل بود
رخت که ریخت
” کنده ” اش را به بازار بردند
و به زندگی اش چوب حراج زدند.
نموپیکس:
سالها می گذرد
سالهایی سخت
در این گوشه سرد دنیا
روی این نیمکت تنهایی
سالها به انتظار تو بودم
سالهایی که با نبودنت سخن گفتم
اشک ریختم و آب شدم
سالها تورا بوسیدم
بوییدم
تویی که هیچ گاه نیامدی
در گذر این همه سال
نهالی جان گرفت
اشک چشمانم در این همه سال
سیرابش کرد
حرفهایم برایش شد آفتاب
و حالا
ببین چه قد بر آسمان کشیده
این درخت حاصل من است
حاصل سوختنم
حاصل انتظار ام
حاصل تنهایی ام
سالها گذشت اما
تو هنوز هم نیامدی
آرش اشکر:
تنها صندلی از بودن و نبودن ها می گوید .
صندلی المانی است که بی شک به انسان بسیار نزدیک است و در شرایط مختلف نقش به سزایی را بازی می کند .
اگر به ماهیت صندلی دقت کنیم متوجه می شویم همیشه تنهاست و بیشتر شاهد حضور انسانهاست ، وجود زمین خیس نشان از استواری صندلی در گذر زمان دارد ، استواری که در کنار درخت به خوبی به تصویر کشیده شده است .
صندلی ها شاهدان خوبی برای گذر زمان هستند ، شاهدانی که سخنی نمی گویند اما حضور آنها را به خوبی احساس می کنیم .
عکاسان زیادی از جمله wizmo از این ویژگی در بعضی از عکس های خود استفاده کرده اند . در عکس زیر مفهوم انتظار به خوبی احساس می کنیم ، انتظاری که نوز ادامه دارد و این در حالی است که ما می آیم و می رویم و تنها نشانه ای از ما باقی می ماند .
در عکس خانم انتظار به خوبی این حس انتقال داده شده است وجود صندلی در یک سوم سمت راست تصویر و وجود درخت در یک سوم چپ تصویر ترکیبی قوی برای انتقال حس بوجود آورده است و با سیاه سفید کردن تصویر عکاس سعی در ایجاد یک فضای نوستالوژیک داشته که همه ما حداقل یک بار آنرا دیده ایم .
عکسها همیشه حرفی برای گفتن دارند گاهی وقتها همانند علامت سوال های بزرگ در ذهن می مانند و گاهی وقتها مفهوم را به راحتی انتقال می دهند درک عکسها به سواد بصری مخاطب مربوط می شود که تا چه حد به مفهوم اصلی عکس نزدیک شود کافی است برای دیدن یک عکس ، یک مکث چند دقیقه ای کرد .
سروش دستمال چیان
۱.من صدای انتظارم
تو بگو فقط کجایی
من بین دیوارهای گنگ زمانم
تو همان لحظه باریدن باران بهاری
تو کجای روزگاری
قاصدک هم خبری نو نیاورد
۲.کشیده نم
سنگفرش های خاطراتمان
صندلی قرارمان
پشت دیوار جنون
نجوای تو با باد می رسد از دور به گوش
من ایستاده ام پشت عدسی خاطره ها
تا هیجان لحظه را ثبت کنم
محمد امامی:
سالهای خستگی ام روی دوش هیزم شکن ترجمه شد و خستگی رهگذران روی شانه های من و پاهای عاریه ام
با چه زبانی خجالتم را بنویسم وقتی که هر روز صبح درخت ها به من سلام می کنند.
رضا شهبازی:
حال و هوای تنهایی ندارم
حالا
آی کسانی که با من
سرگرم گفتگویید
خواهش می کنم
مرا از این تنهایی به در آرید
تنهایم بگذارید
بگذارید باد شلوغی بوزد
…………………
تشکر وسپاس از همه دوستان گران قدرم که باعث افتخارمن هستند و برای “یک عکس یک مکث۲ “ نوشتند.
از همه ی نوشته ها لذت بردم و بسیار آموختم.
نویسندگان منتخب این دوره:
جناب آقای مهدی فاضل
سرکار خانم فرانک دهقانی
و جناب آقای محسن بیات