نویسنده فاطــمه انتـــظار در ژوئن 19, 2011
…
دوزخِ بهشت
پروردگارم، مهربان من،
از دوزخ این بهشت، رهایی ام بخش!
در این جا هر درختی مرا قامت دشنامی است
و هر زمزمه ای بانگ عزایی
و هر چشماندازی سکوت گنگ و بیحاصلی…
در هراس دم میزنم.
در بیقراری زندگی میکنم.
و بهشت تو برای من بیهودگی رنگینی است.
من در این بهشت،
همچون تو در انبوه آفریدههای رنگارنگت تنهایم.
“تو قلب بیگانه را میشناسی،
که [...]
ارسال شده در مورد شعر دیگران, گاه نوشت
نویسنده فاطــمه انتـــظار در مارس 7, 2006
* سلام بر شما
ازدوستان عزیزی که با حوصله پرانتزهارو میخونند و نظراتشون رو دقیق
مطرح میکنند بی نهایت سپاسگزارم . بخصوص از وبلاگ بوتیمار و آقای
احسان پرسا که در پست قبلی دقیق و با حوصله راهنمایی نمودند .
چه خوب می شود وقتی کامنتدونیها جایی برای تعارف نباشد….
[...]
ارسال شده در مورد شعر دیگران, طرح، سپیدکوتاه و کوتاه نوشته های من
نویسنده فاطــمه انتـــظار در ژانویه 22, 2006
برای هادی بزرگ مرد کوچکی که با وزنه ای کهنه ،
جلوی در دانشگاه فردوسی خرج خود و خانواده اش را
در می آورد و خواهرش که سرطان خون داشت .
امتحان وزن
با چشم های خسته که سرشار ماتم است
کم سن و سال ولی قرص و محکم است
هی داد می زند پسرک ” امتحان وزن ”
رد می شوند [...]
ارسال شده در مورد شعر دیگران, طرح، سپیدکوتاه و کوتاه نوشته های من
نویسنده فاطــمه انتـــظار در اکتبر 30, 2005
پنجره
پنجره را باز کن بکوچه متروک
نور بتابد بروی کاشی درگاه
تا نگه خسته ات غبار ره از تن
پاک کند ژرف چشم های گم ماه
پرده قلمکار را به میخ بیاویز
تا فکند مه پرند نور برویت
تا بچکد تک ستاره ای ته چشمت
تا بکشد باد مست ، دست به مویت
سفره [...]
ارسال شده در مورد شعر دیگران, طرح، سپیدکوتاه و کوتاه نوشته های من
نویسنده فاطــمه انتـــظار در اکتبر 8, 2005
این چشمها
می گفت با غرور
– این چشمهای من
این چشمها که ریخته در چشم های تو
گردنگاه را
این چشمها که سوخته در این شکیب تلخ
رنج سیاه را
این چشمها که روزنه آفتاب را
بگشوده در برابر شام سیاه تو
خون ثواب را
کرده روانه در رگ روح [...]
ارسال شده در مورد شعر دیگران, و دستهبندی نشده
نویسنده فاطــمه انتـــظار در جولای 23, 2005
من بی توجه به تمام حرفها هستم
حرف دلم را میزنم من با خدا هستم
اینجا خیابان است و باران عابری خیس است
یک عابری خسته ولیکن آشنا هستم
در جستجوی خانه بودم کوچه ات گم شد
امشب نمی دانم خدایا من کجا هستم
از عابران کوچه پرسیدم ترا دیدند
گفتند دنبال کسی [...]
ارسال شده در مورد شعر دیگران, طرح، سپیدکوتاه و کوتاه نوشته های من
نویسنده فاطــمه انتـــظار در می 31, 2005
همیشه می خواستم در بارهء تو، همچون زندگی ای صحبت کنم که زندگی می آفریند، اما هرگز بر خودم روا نداشتم.احساس می کردم تو نمی خواهی چنین چیزی گفته شود.درهرحال،احساس میکنم سرانجام لحظه ای مهم میان ما فرا رسیده.
آن گاه که یکدیگررا ببینیم،دراین باره بیش تر صحبت خواهیم کرد _ نه این که [...]
ارسال شده در مورد شعر دیگران, طرح، سپیدکوتاه و کوتاه نوشته های من
نویسنده فاطــمه انتـــظار در می 7, 2005
عشق من طرح چلیپایی است تصویرش کنید
سرنوشت من معمایی است تفسیرش کنید
خواب آوار و دوار و دار یکجا دیده ام
عمر من آشفته رویایی است تعبیرش کنید
در هم آمیزید عشق و مرگ را در کاسه ای
جوهری سازید و آنگه نام تقدیرش کنید
دل که با صد رشته ی جادو نمی گیرد قرار
[...]
ارسال شده در مورد شعر دیگران, طرح، سپیدکوتاه و کوتاه نوشته های من
نویسنده فاطــمه انتـــظار در مارس 31, 2005
اگر منعم کند دین از شراب خون گیرایت
دو فنجان قهوه می نوشم به یاد مردمک هایت
دوفال قهوه می گیرم ، سپس شاید بدانم کی
میسر می شود همراه هم فال و تماشایت
سپس سر می گذارم روی این فرش عزیزی که
پراست از رد نامعلوم عطر ساقه ی پایت
عقب تر می [...]
ارسال شده در مورد شعر دیگران, طرح، سپیدکوتاه و کوتاه نوشته های من
نویسنده فاطــمه انتـــظار در مارس 22, 2005
همیشه برد خواه تو، همیشه مات خواه من
بچین دوباره می زنیم سفید تو سیاه من
ستاره های مهر ه و مربعات روز و شب
نشسته ام دوباره روبروی قرص ماه من
پیاده را دو خانه تو و من یکی نه بیشتر
همیشه کل راه تو همیشه نصف راه من
ارسال شده در مورد شعر دیگران